تبليغاتX
نور در پستو...

اول شرمنده از وقفه ای که افتاد.

بحثی که در پست قبل شروع کردم و انگار آنقدرها هم که باید خوب شروع نکردم، طرح این پرسش های همیشه بحث برانگیز بود که :

آیا علت آن که حکومت های دینی همه استبدادی بوده اند یا تدریجا به مسیر استبداد کشیده اند مشکل ذاتی مذاهب با آزادی و تضاد روح آنها با دموکراسی ست؟ مذهب افیون و مایه تخدیر توده هاست ؟ و به وسیله آن می شود هر بلایی سر جامعه آورد  و مشغولیتی بی حاصل از نوع "اخرویش"برایشان دست وپا کرد که بدان مشغول شوند و از آن چه باید بفهمند و بدانند غافل؟

من خودم هنوز جواب روشنی برای بعضی از این سئوالات ندارم.یعنی نمی توانم دقیقا بگویم حکومت دینی آیا می تواند کاملا با اصول دموکراسی همخوان و مطابق باشد یا نه! و حرفی که به آن نرسیده ام را ترجیح میدهم که اصلا نزنم.ولی فکر میکنم در تمام این سئوالات غلطی هست که تا آن را تصحیح نکنیم نمیتوانیم منصفانه به دنبال پاسخی باشیم.

حالا آن غلط چیست؟  

خیلی سال پیش بود که "مذهب علیه مذهب" شریعتی رو خوندم.این است که عین جملات یادم نیست.  ولی در این روزهای پر از تردید خیلی حرفهایی که  آن جزوه کوچک اما پر بار در خود داشت به کارم آمد و دائم با یادشان می افتادم.

شریعتی می نویسد و تلویحا اشاره میکند که اصولا در هیچ زمانی از ادوار تاریخ بی مذهبی نبوده است. و اصولا لفظ مذهب را برای هر ایده و مرام و مسلک می توان به کار برد. و این که همیشه در طول تاریخ این "مذهب ها "بوده اند که دربرابر مذهب ها قد علم کرده، صف کشی کرده اند.

مصداق معنی نزدیک  این گفته را در تاریخ ادیان میتوان جست و جو کرد.و معنی دور و مهم تر آن را به نظر من در همه زمان ها میتوان جست......این مذهب (دقت کنید مذهب!) بت پرستی بود که در مقابل مذاهب ابراهیمی می ایستاد.چند بار در قرآن از زبان کسانی که برایشان سخت بود مذهب جدید را بپذیرند گفته شده که ما بر "مذهب"(آیین) پدرانمان هستیم.

دین افیون توده هاست؟ شریعتی میگوید بله.آن مذهب(دفرمه و مخدوش)،که فقط نقش مشغول کردن توده را دارد که به قول کسی"تا کرمهای چاق ،چاق تر شوند" آن مذهبی که اعتراف میگیرد و بهشت میفروشد متری، آن مذهبی که تو را سالی یک دفعه میفرستد حج برای آن که گناه های یک ساله را راحت و خوب با چند دعا و بدون لحظه ای فکر بشویی...و بالاخره آن تشیع"صفوی" درباری که  سالیان بسیار است  به نام مذهب جلو گری میکند ،بله اتفاقا و دقیقا همان افیون توده هاست.

به نظر من اشتباه ما در پرسش های بالا، آنجاست که صرف آن که جریانی نام مذهب گرفت ذهن ما فقط به دنبال مسیحیت میرود یا مثلا تشیع علوی یا یک سری تعاریف خاصی از مذهب به ذهنمان می آید و فکر میکنیم  قرائت مختلف و متفاوت از مذهب آن قدرها هم نباید تفاوت داشته باشد (بالاخره همه ش مذهبه دیگه!) و یادمان می رود در تمام طول تاریخ آن که مذهب را و مذهبیی را به قتلگاه برده اتفاقا خودش را "مذهبی" تر میدانسته...و یادمان میرود که در واقعه عاشورا مثلا دو طرف نماز جماعت بوده و ....

فراموش میکنیم تحت این عنوان واحد چه طیفی از تفکرات  ممکن است خوابیده باشند،تفکراتی که بعضا آنقدر تضاد در دل خود دارند که روبروی هم صف کشی میکنند و با هم میجنگند..................

حالا ماییم که باید بدانیم کدام تلقی از مذهب است که نقش توجیه گر و تخدیر کننده دارد و کدام نگاه به مذهب است برای جنایات رژیم چراغ سبز می دهد؟

تشیع علوی هست یا نه.....درپست بعد بحث کنیم...

نوشته شده توسط شب شکن در پنجشنبه سی ام مهر 1388 ساعت 16:9 | لینک ثابت |
تازه می فهمم که امام زمان یه چیزیه که اینا ساختن برای توجیه کارای خودشون!

این حرف که من جدیدا زیاد از دهن دوست و آشنا و فامیل می شنوم و انگار قرار است از این به بعد بیشتر هم بشنوم همان ورژن جدید "دین افیون توده هاست" مارکسه.مگه نه؟

ظلم هایی بر ملت رفت و مقدسین یا مقدس مآب ها در زرورق رنگینی که می گفتند و کماکان اصرار دارند  "تشیع علوی" ست آن را پوشاندند.تفکر سیاهی که نه تنها جنایت را "توجیه" کرد، که تا "تقدیس" آن هم پیش رفت.

من هنوز چهره و لبخند چندش آور آن باتوم به دستان را فراموش نکرده ام که برای رفع خستگی و تجدید روحیه! باتوم ها را با فریاد "ماشالله /حزب الله "بالا و پایین میبردند.ولی....

ولی آیا این تفکر سیاه که به تمسک آن هر جنایتی توجیه شد مکتب اسلامی و تشیع علویست؟

از این پست بحث احتمالا طولانی ما شروع خواهد شد.نظرتان را بدون هیچ خود سانسوری (البته بدون اهانت لطفا )بگذارید..

نوشته شده توسط شب شکن در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 ساعت 2:14 | لینک ثابت |

۱.یکی دو هفته پیش کتاب "خانوم" مسعود بهنود رو میخوندم.رمان تاریخی جالبی بود از زبان شاهزاده ای قجری که قرار بود همسر احمد شاه بشود ولی نشد.قسمتی از داستان در روزهای آخر محمد علی شاه میگذشت.نگاهی هم به حال و اوضاع او در آن سالها و روزها داشت.

شاه را تصور کنیدکه در کاروانی که به حمایت سفارت روس برای انتقال شاه و خانواده سلطنتی فراهم شده ،عازم روسیه است.هنوز از خاک ایران خارج نشده ، با هر صدایی تنش به لرزه می افتدکه....ای وای نکند ملّیونی که در روز به توپ بستن مجلس همراهانشان به خاک و خون کشیده شدند ، به خون خواهی برادرانشان آمده اند؟؟....

۲.آدم گاهی دلش به حال ظالمان هم میسوزد.میگویند فرعون روزها ادعای خدایی میکرد، شبها که درد مفاصل و چه و چه به سراغش می آمد روبروی آینه می ایستاد میگفت "ای بابا این که خدا نیست فرعون خودمان است".آدم دلش به حال فرعون هم میسوزد.   

در روزهای آخر شاه مذکور زمانی هست که من این حال را دارم.جایی هست که من همراه با راوی دلم برای شاه میسوزد.شبی که از شدت ترس از مخالفان که به خون خواهی آمده اند،چادر زنانه سرش میکند به داخل حرم زنان می آید و تا صبح گوشه ای میلرزد!

۳.راستی بین به توپ بستن مجلس و تبعید محمد علی شاه  تا تبعید رضاشاه چند سال فاصله بود؟ نباید آنقدر زیاد باشد چون اندک سالی بعد از رفتن محمد علی شاه ،رضا خان سردار سپه میشود.

خلاصه روزهای آخر شاهان خیلی شبیه به هم است.اگر شاهان دیروز و پادشاه امروز عبرت میگرفتند......................................؟؟؟؟

حافظه شیفته گان قدرت خیلی ضعیف است.فرعون روزها که برمیخاست از نو ادعای خدایی میکرد!

نوشته شده توسط شب شکن در جمعه دهم مهر 1388 ساعت 13:14 | لینک ثابت |

میگفتند انواع و اقسام دزدی هست.ما باورمان نمیشد."بعضی دزدی ها خیلی بدتر از پول دزدیه" .سری تکان می دادم و به خیال این که طرفم در حال ایراد یک سخنرانی اخلاقی ست سعی میکردم زود سر وته بحث رو هم بیارم که از مجلس، به اصطلاح اهل فن "متواری" بشم.

حالا میبینم بعضی دزدیا چقدر بدتره.قضیه رای دزدی،پرچم دزدی که ....اگه بگذریم از این حکایت پر درد ، دزدی اسم ها! هم همچین کم دردناک نیست.

من خودم به شخصه حاضرم مبلغی به صورت دستی* تقدیم به ضرغامی بکنم که این درین لفظ "ملی" را از پشت رسانه شان بردارند.نوش و گوارای وجودشان!اصلا پولی که من به ایشان بدهم دزدی محسوب نمیشود.نه باید میگفتم اصلا این عمل ایشون دزدی نیست که من بهشان پول بدهم.نمی دانم چطور باید میگفتم.منظورم اینه که این پول گرفتن با جیب بری توفیر داره ،زیاد!...حالا یک سری دوستانی که اینجا آشنا هستن با بنده و خدای ناکرده میفرمایند"بدبخت! تو گورت کجا بود که کفنت ..." آنها بدانند که بنده همان فرد بی پول سابق نبوده و به برکت پولهای  س*ورو*س دیگر سری تو سرها در آورده و خدا چه میداند شاید از جناب" عسکر  اولادی" خان هم مایه دار تر شدم.

ایشون چندی پیش فرمودند"حاضرند به عنوان یک بازاری جزء (دقت کنید به جزء) نمایشگاه بین المللی را خریداری کنند.

۲.این که هر خبری را پنج ،شش روز بعد اینجا میبینید کاملا نشون میده که اینجا وبلاگ خبری نیست.حالا که اینطوریه دوست دارم اولین نفرهایی باشم که تولد یکی رو بهش تبریک بگم.حتی اگه چند روز مونده باشه.حتی اگه این خیلی نامردی باشه و اصولا کسی که اول تبریک میگه "همون روز" تولد برنده باشه! وانگهی او این خطوط را نخواهد خواند.

مهندس موسوی گرامی!

شما دوست داشتنی ترین "آدم فرهنگی" هستی که من دیده ام.گوشه عزلتت را که میدانم جای دنج و دلچسبی هم بوده قطعا، رها کردی و به دل به طوفان زدی!

شما خطوط زیادی رسم کرده ای! آن چنان که یک معمار میکند ولی بدان پررنگ ترین خط ها را  این اواخر کشیدی!.مرزهای و خطوط پر رنگی بین آنها که از مردم بودند و آنها که مردم را طفیلی وجود خودشان میدانستند!

میدانم دو روز دیگر برای شما احتمالا از تمام هفتم مردادهایی که تا بحال داشته اید تلخ تر است.!

تولدتان مبارک /


*دستی دادن به عمل پرداخت پول ،گاهی از سر ناچاری و برای دفع ضرر ضرورتا با اندک اختلافی میتواند مترادف بخشش مهریه در اصطلاح "مهرم حلال و جانم آزاد"  تلقی شود.با این اختلاف که مهریه را که داده و که گرفته، لیکن ما همیشه روی قبوض خودمان مبلغی را به بلندگوی ضرغامی تقدیم میکنیم !

نوشته شده توسط شب شکن در یکشنبه پنجم مهر 1388 ساعت 14:49 | لینک ثابت |

شنیدستیم که بلاگفا دیگر امن نیست.البت امنیت اکنون دگر هیچ کجا یافت می نشود! .............

به هر صورت آدم باید آینده نگر باشد.من حتی از تصور اینکه حتی به عنوان یک اقطشاشگر جزء مجبور شوم یک سری اعترافات رو از رو(کاغذ) بخونم هم عصبی میشوم.چه برسد به اینکه به عنوان یک آدم کله گنده ای که اتفاقا هم اجنت انگلیس است و هم جدیدا اسرائیل..

یک کمی دیگر از اعترافاتم رو می خوانم و مینویسم.شاید بدرد خورد بعدا: 

من اعتراف میکنم که در راهپیمایی روز قدس شرکت داشتم.اعتراف میکنم که نزدیک بود ، خیلی نزدیک بود که با آلات مهرورزی جدید که همانا چوب پرچم باشد هم دوباره مورد مهرورزی قرار بگیرم.اعتراف میکنم تا دیروزش (یعنی روز قبل از آن روزش)،فکر میکردم پرچم یک کشور کاربردهای دیگری می تواند داشته باشد و فکر میکردم آن که میگفتند پرچم ایران(البته پرچم فلسطین بود) را قسمت کرده و چوبش را داده اند یه فلانی! یک لطیفه بی مزه میباشد.اعتراف میکنم که آن لطیفه بی مزه یا جوک با مزه نبوده و حقیقت میباشد....

چند بار با چشمهایم دنبال پرچم خودمان گشتم.برای این یکی واقعا شرمنده ام.چون کاملا فراموش کرده بودم که آن روز اصولا روز فلسطین بود. و یادم رفته بود که مردم ما سالها قبل" بهار آزادیشان" را جشن گرفته،کیکش را خورده و جای شهدایش را هم "خالی " کرده بودند.و اصولا دیگر چه مرگشان است؟


جلوی سازمان ملل چه خبر است؟داخلش دارد چه اتفاقی می افتد؟این فاصله چند متری یا چند صد متری مرز دو دنیایی ست که.....

دنیای آدمها و دنیای آنها که برایشان تصمیم میگرند!

نوشته شده توسط شب شکن در چهارشنبه یکم مهر 1388 ساعت 16:3 | لینک ثابت |

چند ماه قبل از حماسه خونین ۲۲ خرداد است.بعداز ظهر است.نشستم روبروی تلویزیون و کانال عوض میکنم.به "صدای آمریکا" که میرسم کمی مکث میکنم.تحلیل هایشان همیشه از نقض حقوق بشر در ایران حکایت میکند . به قیافه چند نفری که از فرط دلسوزی برای "ما که مانده ایم"نزدیک است گریه شان بگیرد نگاه میکنم.خانم دل شکسته ای! با نام خانوادگی"هیکس"همیشه توجهم را جلب میکند.فکر میکنم چرا "هیکس " ؟؟ قیافه آن قدر دردمندش را نمیتونم تحمل کنم ،کانال رو عوض میکنم.

فقط تحلیل یکی دو تایشان را گوش میدهم.دقت کنید هنوز قبل از ۲۲ خرداد است. وقتی گوش میدهم حالت کسی را دارم که با آرامش فقط گوش میدهد .بعد خودم تحلیل های آنها را تحلیل میکنم.در بی طرفیشان شک دارم.توقع دارم وقتی میگویند اعدام های ۶۷ یک اسم هم شده از  عملیات مرصاد ببرند. که نمیبرند. هنوز شک دارم .هنوز میتوانم بر تحلیل هر کسی که رژیم رو تقبیح میکند خودم تحلیل کنم.هنوز قبل از ۲۲ خرداد است.

چند ماه بعد از ۲۲ خرداد است.تلویزیون شوی اعترافات پخش میکند. اعصابش را ندارم.همان اپیزود ابطحی بس بود.سر شام بودم.غذا همانطور در گلویم ماند .خودم چند دقیقه بی حرکت ماندم.خودم هم تا دلتان بخواهد فیلم مستند جانسوز در آرشیو دارم.البته آن دفعه که گوشیمو گرفتن.صحنه های نابی رو از دست دادم.خلاصه بعد از ۲۲ خرداد است.و آن قضیه ها.

آن طرف ولی اوضاع خوب است.دوستان انگار عامل و آمر اعدام ۶۷ را یافته اند. لبخند رضایتی که دیدید ما گفتیم!مردم اینجا دارند میمیرند و معلوم نیست این دوستان چرا اینقدر گیر داده اند به ۶۷. و معلوم نیست آن نهادهایی که توی سرشان میزنند برای آنکه تکلیف آن سال را معلوم کنند  خودشان رابه تک و تا نمی اندازند که "یک کاری بکنند ".یک کاری نه از جنس آنچه ما اینجا میکنیم:راهپیمایی،کاری از جنس آنچه نام پر طمطراقش را یدک میکشند"فعال حقوق بشر".

فعال حقوق بشر یعنی کسی که تحلیل میکند.و در تحلیل هایش دائم تاکید میکند قبلا هم همین بوده، و اشارتی هم دارد که تا "اینها" هستند همین هم هست.

چند ماه بعد از ۲۲ خرداد است.نشسته ام جلوی تلویزیون .منتظرم آقایون ایکس و ایگرگ تشریف بیارن. اعصابم خرده ،دلم می خواهد همه حرفهایی که خودمان هم بلدیم را از دهن آن دوتا بشنوم.که چه بشود.نمی دانم شاید برای آنکه دلم خنک شود.برای آن که حس کنم اگر آن چنان دروغی در ۲۰:۳۰ از درازه تو رفت! اینجا هم دو کلام حرف حساب را میشود از دروازه هل داد تو.غرض و بی غرضیش هم برایم فرقی نمیکند.

چند ماه بعد...است.خانم "هیکس" نه کنار اسمش "شریف پور".شاید قبلا هم بوده شاید من ندیدم.

 


پ .ن :دستم به نوشتن نمی رود.اصلا دست ودلم به هیچ کاری نمی رود. کاری هم که میکنم بعدش میبینم چیزی نبوده جز یک جور تخلیه عصبانیت این روزهای خودم.کم تحملم و حوصله بحث ندارم.گاهی دلم برای آن آدمی که اینقدر حوصله چانه زدن یا اصلا فک زدن رو داشت تنگ میشه حرف زدن جایی که میدانست فایده ای هم ندارد انگار.

صد البته که اوضاع عوض شده:همین سیر عنوانی این کلبه هم مثال کوچکیست.اول اسمش بود "سلام تحریمیها" و هدفش کشاندن آن چند نفر دور و برم که تحریم که نه(چون اصولا به عمل در خانه نشستن در روز رای گیری که تحریم نمیگن!)قهر کرده بودند.نازمیکردند برای حاکمیت به خیال آنکه آن رایی که نمیریختند(البته ریختند و صد افسوس!)قرار است به هیبت قهرمانی درآید و به نمایندگیشان با حکومت دعوا کند!

آن روزها چقدر کمتر عصبی بودم.چقدر حوصله داشتم مجادله کنم سر توافق بر سر حداقل ها.!....

بعد "حامی میر حسین" شدم.آن موقع که هنوز برای آفریدن حماسه چهل میلیونی به درد میخوردم....

حالا "نوری در پستو"،که خودمانیم آنقدر هم نور نیست... 

 

 

نوشته شده توسط شب شکن در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 ساعت 10:30 | لینک ثابت |

علی در خانه زندانی/معاویه به سلطانی....الا ای قوم ایرانی/مسلمانی ،مسلمانی

نوشته شده توسط شب شکن در جمعه بیستم شهریور 1388 ساعت 13:37 | لینک ثابت |

لغو شد.

مراسم احیای شب قدر در حرم امام بر خلاف سنت ۲۰ سال گذشته برگزار نمی شود.

نوشته شده توسط شب شکن در شنبه چهاردهم شهریور 1388 ساعت 6:35 | لینک ثابت |
۱.فکر می کردم اولین وظیفه مان مطالعه ست.قبل از آنکه هر حرکتی را بخواهیم شروع کنیم.لازم است در اندیشه های مختلف غور کنیم.یک وقت هایی خودم را محکوم می کردم که "آره، تو محافظه کاری، تو نمی خوای کاری کنی،نمیخوای کار مهمی! کنی. این روحیتو پشت این توجیهات قایم میکنی..."

۲.حالا می فهمم پر بیراه هم فکر نمی کردم که مطالعه مهم است!خیلی مهم است. اصلا کتاب خواندن کار خیلی خیلی مهمی است(از کشفیات بزرگ بنده).به خودم میگویم ندیدی آقایان چطور با دانستن ، تاکید میکنم صرفا و دقیقا با دانستن اینقدر خنده دار عقده گشایی میکنند.چطور کینه چند ساله شان از تئوری ها . نظریه ها ونظرها را در بیدادگاههای مضحک (و البته وحشتناک) به معرض تماشای خلق ا.. گذاشتند و میگذارند.

خواندن و فهمیدن اصولا خیلی مهم است(از بدبختی ماست که باید دوباره کشف کنیم زمین کرویست!). آنقدر مهم است بتواند پایه های بنای یک نظام تا دندان مسلح را بلرزاند.کاش زودتر می خواندم. کاش بیشتر می خواندم.

۳.حضرات می توانند ی عده را به جانمان بیندازند که به قول خودشان آشوب و اغتشاش نکنیم.جلوی خواندن را که نمیتوانند بگیرند.

اگر فکر کنند میتوانند،تاریخ این مملکت را خوب نخوانده اند.آنجا که در کنار جنایت بزرگ "چشم در آوردن" که به قول مورخی روزگاری رسم وسنت شاهان بود و کمینه کارشان،"کتاب سوزی" هم کم پر رونق نبوده است.

دست آخر چه شد.جز این بود که ولع خواندن ناخوانده ها و حرص نوشتن نانوشته ها بیشتر شد. اصلا چرا راه دور برویم در همین چند ساله مگر غیر از این بوده که هر چه" اجازه" و"مجوز" آقایان را نگرفت.پر طرفدار تر شد.آنقدر که گاهی آدم اصلا دلش میخواهد وبش فی.ل.تر شود تا مردم با همان چیز ش.کن ها بازش کنند و یک دفعه خوانندگانش چند برابر شوند....

۴.حضرات فیلم هم تماشا نمی کنند انگار!

یاد "دیگران" می افتم. مادری که از ترس حقیقت پرده ها می آویخت.و تمام روزنه های نفوذ نور را میبست:" بچه های من به نور حساسیت دارند،مرض مهلک و کشنده دارند..." .."در این خانه هیچ دری باز نمی شود مگر آن که در قبلی بسته شده باشد"

ولی حقیقت راه خودش را پیدا کرد. سه آدم مفلوک از راهی که فکرش را نمیکرد. حقیقت را آوردند.عریان عریان.و دیدیم چطور پرده ها فرو ریخت و چراغ ها روشن شد.و...

آفتاب حقیقت از تمام پنجره ها به درون خزید.

۵.کتاب "حاکمیت و آزادی" را که مدتهاست در کتابخانه خاک میخورد را بر می دارم .این اولین قدم مبا.رز.ه است.این دفعه با اطمینان میگویم"مهم ترین آن"...

نوشته شده توسط شب شکن در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 ساعت 16:30 | لینک ثابت |

۱.چند پست قبل مرثیه ای برای جمهوریت نوشتم.بلایی که سر مسلمانیمان آمده انگار هیچ کم ندارد از آن.وقتی دین بجای "رحمت نبوی" با "قساوت اموی" همراه شده ، آن قدرها هم نباید وحشت زده بشوی اگر فردای انتخابات،قبل ار آنکه هیچ  "سران اغتشاشاتی" مردم را به بیرون آمدن دعوت کنند، ببینی قماشی از آنها که مردم را،مردم خودشان را،همان ها که چند ساعت قبل ترش برای آنها  "حماسه ۴۰ تایی " آفریده بودند آن چنان وحشیانه بزنند.آن قدر که لباسشان نمی دانم از خون که رنگین بود. هیچ چیز این خون مرا نترساند.من از خون نمیترسم، تنم به لرزه افتاد از آنجه به چشم میدیدم و با گوش میشنیدم: ما ذوالفقار حیدریم... وحشتناک تر از چوب و چماق و زنجیر و.. در دستهایشان شمشیری بود که به کمر بسته بودند که ناجوانمردانه مقدساتمان را به قربانگاه ببرند. دینی را که البته جز "پوستینی وارونه"چیزی از آن نشانمان نداده بودند...

حالا دیروز دوباره آن صداها بود، شرط میبندم صدای خودشان بود" سران اغتشاشات اعدام بایند گردند"...

فردا طنز مینویسم.اگر بودم،البته...

 

نوشته شده توسط شب شکن در شنبه هفتم شهریور 1388 ساعت 22:13 | لینک ثابت |
 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar